شخصیت ها

آموزش پیرنگ داستان برای کودکان

در درس گذشته آموختید که چگونه یک پیرنگ بنویسیم.

پیرنگ یعنی طرح داستان.

در پیرنگ داستان، چه عناصری وجود دارد؟

اول از همه، یک شخصیت اصلی داریم؛ شخصیتی که می‌تواند قهرمان داستان باشد، مثل بن‌تن یا سوپرمن.

گاهی هم شخصیت اصلی می‌تواند یک شخصیت منفی باشد؛ کسی که با قهرمان داستان سرِ جنگ دارد. به چنین شخصی ضدقهرمان می‌گویند.

حالا تصور کنید قرار است برای شخصیت داستانتان چهره‌ای بسازید.

دماغش چگونه است؟

لب‌هایش چه شکلی است؟

صورتش گرد است یا منحنی؟

شاید هم دایره‌ای یا مربع‌شکل باشد.

اصلاً شخصیت شما مرد است یا زن؟

دختر است یا پسر؟

پیر است یا جوان؟

خوش‌اخلاق است یا بداخلاق؟

لیلو می‌پرسد:

«خانم، چرا کلمات شما یک‌جوری است؟ حس می‌کنم این‌ها را با جایی خوانده‌ام»

من هم می‌گویم:

«آفرین لیلو! به نکته‌ی خیلی خوبی اشاره کردی.»

ما در فارسی با آرایه‌ی تضاد آشنا شده‌ایم.

کلماتی که معنیِ مخالف هم دارند، متضاد هستند.


نتیجه گیری

دنیای شخصیت های منحصر به فرد

در پایان این زنگ نویسندگی به یک حقیقت شیرین رسیدیم:

ما می توانیم برای قصه های خودمان شخصیت بسازیم و طراحی کنیم.

فراموش نکنید که شخصیت های داستان شما درست مثل همه ما ویژگی های فیزیکی و اخلاقی مختص به خودشان را دارند.


تمرین

تمرین: پاراگراف شخصیت در پنج خط

آیا میتوانی در پنج خط یک شخصیت خلق کنی؟

شخصیت تو میتواند واقعی یا خیالی باشد؛

مثلا یک فضانورد، یک اژدهای مهربان، یک پیرزن دانشمند، یک ربات بازیگوش یا حتی یک گربه که از تاریکی میترسد.

هر تضادی را که دوست داری در شخصیتت ها به کار ببر.

یادت باشد: تو خالق این شخصیت هستی.

پس آزاد هستی که برای او هر ظاهر، اخلاق، توانایی و نقطه ضعفی که دوست داری بسازی.

حالا شخصیت خودت را

در پنج ویژگی تعریف کن؛ درست مثل زمانی که برای داستان، پیرنگ مینویسیم.

مثال

شخصیت قهرمان: آقای فلفلی غول بزرگ و مهربان که به آرامی قدم بر میدارد و همیشه به فکر کمک به دیگران است.

ضد شخصیت (ضد قهرمان): آقای کوچول موجود کوچک و بسیار سریعی که میخواهد با سرعت زیاد، کنترل همه چیز را در دست بگیرد و به آرامش دیگران اهمیتی نمیدهد.

مکان: کارخانه قدیمی ادویه که حالا تبدیل به مرکز شهر شده است و پر از قفسه های بلند و ظرف های رنگارنگ است.

زمان: عصر جمعه درست قبل از شروع جشنواره رنگ ها.

پیام داستان: قدرت واقعی در عجله کردن یا اندازه بدن نیست، بلکه در صبر و آرامش است.

جمله شروع داستان: آقای فلفلی با قدم های سنگین و استوار وارد سالن بزرگ کارخانه شد اما کوچول خان با سرعت باد از کنار او رد شد و نیشخندی زد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *